تبليغاتX
me & you

me & you
...بهارهای شگفتی در راه اند..فردا گلی خواهد شکفت که باد را پرپر خواهد کرد..! فردا 
قالب وبلاگ
 

ساده خط خطی می كنم
دلتنگی هایم را
بی دلیل، بی هیاهو
بی "تو" !
خاطرات را باید سطل سطل . . .
ازچاه زندگی بیرون کشید . . . !
خاطرات نه سر دارند و نه ته . . .
بی هوا می آیند تا خفه ات کنند . . .
میرسند . .
گاهی وسط یک فکر . . . !
گاهی وسط یک خیابان . . . !
سردت می کنند . . . داغت میکنند . . . !
رگ خوابت را بلدند . . . زمینت می زنند . . . !!!
خاطرات تمام نمی شوند . . .
تمامت می کنند..!!

+النازم برات همیشه دعا می کنم توی کارتو زندگیت موفق باشی. مثل همیشه بهترین باشی و به خدا می سپرمت.

[ 91/02/25 ] [ 20:58 ] [ فائزه (shadow) ] [ ]

 

در صدا كردنِ نام ِ تو
يك كجايي؟! پنهان است
يك كاش مي‌بودي!
يك كاش باشي!

[ 91/01/27 ] [ 20:52 ] [ فائزه (shadow) ] [ ]
 

سيب شود رويت ، سرخ و سپيد و قشنگ                                          

 سبز شود جانت ، سبز و بلند و كمند

سير شود كامت ، از كرم كردگار

 سكه شود كارت روزيت بر قرار

ماهي عمرت بود ، پر حركت پر تلاش

 غم بشود سنجدي رخت ببندد يواش

پر ز حلاوت شود چون سمنو زندگي

[ 91/01/05 ] [ 13:44 ] [ فائزه (shadow) ] [ ]
 

 

از اینور جاده تا اونور جاده میام، آخــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه چشمات وعده بهم داده...

[ 90/12/13 ] [ 21:54 ] [ فائزه (shadow) ] [ ]
 

دارم میام پیشت جاده چه همواره...

هوا چقد بوی عطر تورو داره...

[ 90/12/11 ] [ 1:2 ] [ فائزه (shadow) ] [ ]
 

تو فیسبوک اینترنت اس ام اسی همه احوالتو ازم میپرسن چقد حس خوبیه که همه میدونن من همچنان از تو و حال و روزت باخبرم اینکه هنوز همه میدونن ما دوستیم ما عاشقیم...

الناز چخبر؟هنوز سر کاره؟ آره سرکاره الناز داره زندگیشو میسازه الناز داره برای زندگی میجنگه

تو چت امروز بهش گفتم الناز تمام تلاشمو می کنم تا یه دوره دیگه از زندگیمو کنارت سپری کنم چون به بودنت محتاجم.

[ 90/11/07 ] [ 21:41 ] [ فائزه (shadow) ] [ ]
تـَمـــــ ــــ ـامـِ
دلــتنگی هایـَم را جَمع کـَرده ام ..
زیر ِ بَغَــل زده ام
و مُـنتظـِـــــ ـــــ ــرَم ..
تــــو بیــــآیی..

[ 90/09/12 ] [ 20:41 ] [ فائزه (shadow) ] [ ]

 

ای بداد من رسیده،  تو روزای خود شکستن

                                  ای چراغ مهربونی تو شبای وحشت من

ای تبلور حقیقت  ،توی لحظه های تردید

                                 تو شبوازمن گرفتی،تومنودادی به خورشید

اگه باشی یا نباشی، برای من تیکه گاهی

                                  برای من که غربیم،تو رفیقی جون پناهی

 

+الناز جونم امروز بهم زنگ زد. گفت خیلی دلم تنگته... وایی اگه جور شه اون قرار...

[ 90/07/28 ] [ 23:40 ] [ فائزه (shadow) ] [ ]
 

 

دستهايت را زير تنهايئم ستون كن كه من از آوارگى بى تو بودن مى ترسم!
[ 90/06/23 ] [ 14:44 ] [ فائزه (shadow) ] [ ]
 
دور افتاده ام

دور از کسي که دوستش دارم

هيچ وقت نمي توانم فاصله ها را ببخشم! هيچ وقت!
زندگي چيست جز فاصله ها؟ فاصله هاي دور و نزديک

فاصله هايي که نمي شود اندازه اشان گرفت و مِترشان کرد

فاصله هاي زشت و گريه

مثل فاصله ي بين دو تا دندان

آهن رباي قلبم دارد از کار مي افتد

هر چند قلبم از آهن نيست اما

من مي ترسم

مي ترسم از فناي روابط ِ فاني

مي ترسم از فراموشي

مي ترسم از فاصله ها

مي ترسم از تنهايي

مي ترسم
[ 90/05/18 ] [ 14:54 ] [ فائزه (shadow) ] [ ]

مرداد را بهشت كردي النازم!

 

امروز مي خواهم براي تو بنويسم

براي تو كه دوست ميدارمت...

تويي كه تا ابد دوستت خواهم داشت...

.

.

.

بزرگ شدي النازم... تو هميشه براي من بزرگ بودي...

 منت سر تقويم گذاشتي

تابستان را خجالت دادي

مرداد را سرافراز كردي

عدد چهار را تا ابد شرمنده ي خودت كردي و بقيه ي سيصد و شصت و چند روز سال را حسرت به دل يك رويداد طلايي گذاشتي...

النازم من تمام شكوفه هايي كه پيش از تولد تو روييدند را تنبيه مي كنم...

مهربان خوش آمدي!

الناز جان خوب تابستان را بهشت كردي نازنينم!

 

من امروز به نيت گام نهادن تو به بيست و چهارمين سال زندگي،

بيست و چهار بار خداي برگ هاي پاييزي را سجده مي كنم...

بيست و چهار كبوتر را آزاد مي كنم...

بيست و چهار گلدان را آب مي دهم...

بيست و چهار بار اسفند دود مي كنم مبادا چشمت بزنند...

بيست و چهار بار به روي رهگذران خسته لبخند مي زنم...

بيست و چهار بار سر به آسمان برده و دعايت مي كنم...

بيست و چهار هزار بار خدا را بخاطر آمدنت سپاس مي گويم...

بيست و چهار هزار بار خدا را با بيست و چهار هزار لحن مختلف با بيست و چهار حالت سبز با بيست و چهار اشك زلال صدا مي كنم و بيست و چهار هزار بار خوشبختي ات را از او مي خواهم و مي گيرم...

 

الناز عزيزم...!

بيست و چهار به توان بيست و چهار هزار بار، تولدت مبارك...!

نه... اصلا خيلي ساده : الناز جونم تولدت مبارك...

النازم امشب به افتخار آمدنت ، اينجا يك شمع كنار يك شمعداني تا صبح تولدت مي سوزد... دل من  را كه نگو...

 امشب به افتخار دل تو و بخاطر دل تنگ خودم آرزويي مي كنم...

عدد تولد خودم، يازدهم اسفند سرد را به عدد چهار و گرم و مهربان تو، مثل سبزه هاي روز سيزده بهار به هم گره مي زنم تا يازده اسفند و چهار مرداد جمع شوند و نذر مي كنم فردايمان را اگر روز بهتري بود، كه هست... با هم براي به هم رسيدن پانزده هزار دل دور از هم پانزده هزار قدم برداريم...

 براي دوباره ديدنشان پانزده هزار بار دعا كنيم...

 براي آرام شدن قلب هاي خسته شان پانزده هزار بار از ته قلبمان آرزوي آرمش كنيم...

كسي كه بيست و چهار هزار سال آينده هم همين قدر دوستت دارد.

پ.ن ۱: انگار متن اصلي اين نوشته از خانوم حيدر زاده است، منم از يه وبلاگ پيداش كردمو خودم دستكاريش كردم.البته بدون اجازه! بهر حال هم از خانوم حيدرزاده ممنونم هم اون كسي كه اين متنو تو وبلاگش گذاشت.

[ 90/05/04 ] [ 15:16 ] [ فائزه (shadow) ] [ ]

 

لبخند تو را 

 چند صباحی ست ندیدم 

ای خانه ات آباد 

 بگو سیب ! 

[ 90/04/26 ] [ 11:25 ] [ فائزه (shadow) ] [ ]

تـــو کـیـسـتـی کـه مـن اینگـونـه بی‌تو بـی‌تـابـم
شــب از هــجــوم خیــالــت نـمــی‌بــرد خــوابــم
تـــو کــیـسـتـی کـه مـن از مـوج هـر تبسـم تــو
بـــســان قــایــق ســرگــشــتــه روی گـــردابــم
مــــن از کــــجـــا ســر راه تـــــو آمـــدم نـــاگــاه
چــه کـــرد بــا دل مــن آن نـــگـــاه شـیـــریــن آه
تــو دوردســت امیــدی و پــای مـن خسته است
چـراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است
تـــو آرزوی بـــلـــنـــدی و دســـت مـــن کــــوتــاه
مــدام پــیـش نـگـــاهــی مـــدام پــیــش نــگــاه
چــــه آرزوی مــحــالـی‌اسـت زیــســتــن بــا تــو
مـــرا هـمـیــن بـگـذارنـــد یــک ســخـــن بــا تــو

من نوشت: الناز جونم اتفاق خوبی که تو خونوادتون داره میوفته رو بهت تبریک میگمو برای الهام جونی آرزوی خوشبختی دارم.

[ 90/03/30 ] [ 12:51 ] [ فائزه (shadow) ] [ ]
  

گاهي احساس مي کني با وجود همه چيز،هيچ چيز نداري.

 گاهي ميان آشناهاي قديمي نشسته‌اي،‌ اما باز هم غريبه اي.
بعضي وقت‌ها مي دانـــــــــي دلت پر است،اما جايي را سراغ نداري که غصـــــــــه‌هـايت را بازگو کني.
گـــــــاهي وقت‌ها حتي ديوارهاي اتاقت هم از دست تو خسته شده اند و ديـــــــــــگر طاقت شنيدن حرفهــــــــــاي پراز اندوه تو را ندارند.

 آن وقت است که چشــــــــم‌هايت به يکباره هواي باريدن مي کند.

ديشب براي من از آن گاهي وقت‌ها بود...

وایی الناز جونم اگه بدونی این روزها چه حالی دارم... الناز اینجایی که من هستم خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی کوچیکه!!!!

[ 90/03/07 ] [ 22:20 ] [ فائزه (shadow) ] [ ]

 

همین که مینویسمو به واژه میکشم تورو

                             دوباره بار غم میشینه رو شونه های من

همین که میشکفی مثه یه گل میون دفترم

                           دوباره گرمی لبات دوباره گونه های من

همین که میری از برم قرار آخرم میشی

                        دوباره زخم من میشی دوباره باورم میشی  

  همیشه کم میارمت...

  همیشه کم میارمت...

  نمیشه که نبارمت....

 

  گریه فقط کاره منه تو اشکاتو حروم نکن

  به واژه ای نمی رسی اینجوری پرسو جوم نکن

  فاصله ها مال منن تو فاصله نگیر از من

  بمون که باورت بشه گریه نمیشه سیر از من

 

  همیشه کم میارمت...

  همیشه کم میارمت...

   نمیشه که نبارمت....

[ 90/02/15 ] [ 13:2 ] [ فائزه (shadow) ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

وآنگاه آفتابگردانی از گوشه ای طلوع کرد و به درون زندگی من سرک کشید...

الناز: ساده بودی مثل "سایه"
مثل شبنم رو شقایق
مثل لبخند سپیده
مثل شب گریه عاشق
رفتی و شب پرشد از من..از منو دلواپسی ها..
رفتی و منو سپردی..به زوال اطلسی ها..

فائزه:ای تکیه گاه من
ای یارو همزبونم
می خوام بگم که بی تو
مثل یه "سایه" تنهام
اینو بدون همیشه تویی تو خوابو رویام..
حتی اگه نتونم به دیدن تو
بیام..

!... that's becuse i am shadow
موضوعات وب
امکانات وب
ایران رمان